شمارش معکوس

 

جدیدن یک ترفند  خوب  یاد گرفتیم . آن هم این که اگر جفتمان با هندزفری از امکان تماس وایبر استفاده کنیم آنوخت اگر من آهنگی ویدعویی چیزی از گوشی ام پلی کنم او میشنود و اگر او پلی کند من میتوانم گوش کنم. این هم شده وسیله ی آرامش شب های ما. تماس وایبر و حرف و آهنگ. حرفمان چیست؟ تمام برنامه های ده روز دیگر! برنامه ی خاصی هم نیست ها. فقط اینکه ٣٠ دی یعنی روزی که امتحانات من تمام میشود راه بیفتند سمت مشهد. یک بهمن ظهر ناهار مشهد باشند. خانه ی ما. بروند طبقه ی مادربزرگ وسایلشان را بگذارند و تر و تمیز کنند. بیایند طبقه ی ما ناهار بخوریم و خانواده ها باهم آشنا شوند. عصرش برویم برگه آزمایشگاه از محضر بگیریم و از همان طرف برویم خانه ی پدربزرگ پدری ام به رسم ادب که او را نشانشان بدهم و بگویم این مرد من است. از خیلی وخت پیش ها که شما نمی دانستید و فقط مادرم میدانست. و رسمی اش از پس فردا. بعد از خانه ی پدربزرگ برویم باهم گل و شیرینی خواستگاری بخریم! بیاییم خانه. من بروم دوش بگیرم تو هم بروی کت و شلوارت که دفعه پیش که آمده بودی امتحان استخدامی وزارت نیرو بدهی ، رفتیم باهم خریدیم و من از اتاق پرو که درامدی میخاستم پرواز کنم بغلت ولی نمیشد , را بپوشی . با مامان بابا داداش و زن داداش هایت بیایید طبقه ی ما! خواستگاری و بله برون! فامیل نزدیکمان که دعوت کردیم بیایند با هم آشنا بشوید و بنویسند به میمنت و همایونی اقا داماد و عروس خانم با مهریه ی ... بعد بپرسند مهریه چقدر و مادرم بگوید به یمن عشقشان یک جلد قران نورانی و ١۴ سکه و همین! و البته تو اینجایش را نمیدانی و توی حرف هایمان میگویی هر چقدر باشد به جان و دل می پذیرم, و بعد همه زیر کاغذ ابر و باد را امضا کنند و صلوات بفرستند و کف بزنند و من بروم شمع های دو طرف عکس بابا را چک کنم که مبادا خاموش شده باشند و نگاه کنم به لبخند عکسش. و لبخند بزنم و لبخند بزنی. و مهمان ها بروند و همگی دورهم شام بخوریم و شما بروید طبقه ی مادربزرگ . و بخوابیم. و صبح روز دوم بهمن برویم ازمایشگاه و دعا دعا کنیم جوابش بخیر باشد و بعدش که مسعول ازمایشگاه صدایمان کرد و برگه های ازمایش را با لبخند حاکی از منفی بودن مشکلاتش دستمان داد, از ازمایشگاه بزنیم بیرون. برویم ناهار بخوریم و بعد از ناهار برویم حلقه و لباس بخریم. و تمام طول این مسیر را ناباورانه به هم بگوییم یعنی بیداریم؟! این واقعیت داره؟! و بعد مامان هایمان بهمان چشم غره بروند که حواستان پرت نشود وخت زیادی نداریم! و باز شبش بعد از شام، تو و خانواده ات بروید طبقه ی مادربزرگ . و بخوابیم. 

و صبح سه بهمن در استانه ی ٢۶ سالگی ام دوباره متولد شوم!کت و شلوار مروارید دوزی شده ی نباتی ام را بپوشم کمی ارایش کنم قلبم از جا کنده شود بس تالاپ و تلوپ کند, برویم حرم همان قسمتی که مخصوص عقد عروس و دامادهاست. بنشینیم کنار هم . چادر سفیدم را سرم کنم. شوهر عمه ی مامان بیاید کنارمان بنشیند و شروع کند : النکاح سنتی ... شاید هم جور دیگری شروع کند . راستش تا بحال خطبه ی عقد نشنیدم . بعدش من بخواهم بگویم بله! تمام سه سال و پنج ماه بودنت بیاید جلوی چشمانم. بابا بیاید لبخند بزند. سرم را بالا بگیرم مامان چشمانش پر از اشک باشد, به دستت نگاه کنم , بلرزد, دستانم یخ زده باشد,,, بله! و تمام شود... و همه ی این فکرا تمام شود. و همه ی زجرها, دوری ها, گریه ها, سختی ها....

راستش بعدترش را هر چه فکر میکنم نمیتوانم درک کنم. نمیتوانم تمرکز کنم که اولین جمله ی خلوتمان به هم چه خواهد بود... نمیتوانم تصور کنم که فامیل و دوستان قرار است بیایند تبریک بگویند. فقط دلم میخاهد دنیا همان لحظه, همان نقطه ی بکر حرم برای چند دقیقه توقف کند. زمان و مکان توقف کنند. به سجده بیفتم. به خدا بگویم چقد دوستش دارم . چقدر بزرگ است. چقد خدایی کرد در حق ما دو بنده اش. و شکرش کنم ....

و بعدش برویم محضر و کلی امضا کنیم و بعد ظهر برویم رستوران و همه را دعوت کرده باشیم بیایند وصالمان را ببیند و البته جشن را موکول کرده باشیم به وخت رفتن به خانه ی خودمان! و بعد برویم بهشت رضا و با بابا حرف بزنیم یک دل سیر ..  

و شب بشود دیگر تو نروی طبقه ی مادربزرگ. همینجا توی اتاق خودم، اتاق خودمان باهم سه سال و نیم عشقمان را مرور کنیم.

 

دلارام خوبم, این روزها منتظریم. زمان کش اورده و هر روزش که شب می شود خوشحالم که دارد تمام میشود. روزهای ساکنی است که کم دلهره ندارد. خانواده ها در تکاپو و ما دوتا منتظر. عقدمان را موکول کردیم به ٣ بهمن . روز تولدم. بعد از امتحاناتم. و خدا کند که همه ی چینش افکارمان همانطور پیاده شود و من در یک روز دوبار متولد شوم! ممنونم رفیق. بعد از مدتها بدون قصد خاصی بلاگفا را باز کردم . و کامنتت سر شوقم اورد که این روزهایم را بنویسم. 

آن اول گفتم که با باهم اهنگ گوش می کنیم. امشب قبل از اینکه بخوابد به یک آهنگ ناب خاطره انگیز دعوتش کردم. غوغای ستارگان را باهم خواندیم . او میخواند . من میخواندم. به یاد آن روزی که توی اتوبوس بهشت رضا هندزفری مشترک گذاشته بودیم توی گوشمان و اصفهانی جگرمان را میسوزاند و اشکمان که ریخت دخترک صندلی جلویی که برمیگشت ما را نگاه می کرد تعجب کرد و شاید فهمید که با اوج آسمان با ستارگان با ماه و پروین فعلن فاصله داریم . و امشب که دوباره باهم خواندیمش قرار گذاشتیم سه بهمن وختی دستان هم را گرفتیم,  همین موقع همینجا باهم گوش کنیم و این بار به جای گریه, بخندیم...

 

+ می شود برایمان دعا کنید؟

 

 

 

ده قدم مانده به بهار

 

هر دویمان ساکت تر شده بودیم. سوال جوابمان کوتاه شده بود. من از این می پرسیدم که قطار کجاست و چند ساعت دیگر در راهی. تو از شلوغی کوپه ی شش نفره میگفتی و مسیج میدادی , الان از نیشابور گذشتیم, مسئول واگن گفت دوساعت دیگه مشهدیم. الان فریمان رو رد کردیم... مسیج آخر این بود. من پای آینه بودم. مانتوی قهوه ای مجلسیم رو پوشیده بودم و برای اولین بار با خط چشم مای توانستم خیلی نازک و ملیح خط چشم بکشم. کفشهایم را از جعبه دراوردم. پوشیدم. مامان برایت شیرینی نخودی پخته بود. استرس داشتم. شادی آمده بود طبقه ما. میگفت اصلن در این دنیا نیستم. راست میگفت. گوشهایم اکو دار میشنید. گنگ و سنگین. لپم از استرس ورم کرده بود! دو تا قرص خوردم. تا ورمش بیشتر نشود! باورم نمیشد... تو در راه شهر من بودی. همه ی فکرهایم تا ساعتی بعد محقق می شد. فکرهای خوب آمدنت. مامان شیرینی ها را گذاشت توی ظرف درب آبی که روز قبلش خریده بودم. زنگ زدم آژانس. با شادی توی پله ها ایستاده بودم. همه ی خاطرات از جلوی چشمم میگذشت. حرف ها. قرارها. روزهای سخت. روزهای گنگ. این دوسال و نیم با تو بودن. از جلوی چشمانم میگذشت. آژانس آمد و من با روزهای قبل خداحافظی کردم. میدانستم روزهای نوتر و بهتر در راهند. توی راه ترافیک سنگین بود. زنگ زدم گفتی قطار وارد راه اهن مشهد شده. ولی هنوز درها باز نشده. من هم ده دقیقه ای راه داشتم. گفتم پس باهم می رسیم. دعوایت کردم که چرا میگفتی ساعت سه می رسد. و الان ٢:٣٠ شده و رسیدی! خندیدی. خندیدی و دلم لرزید. صدایت شفاف بود. ١٢١٣کیلومتر را سر بریده بودیم. حالا با هم ده دقیقه فاصله داشتیم. راننده آژانس گفت بلیط دارید خانم؟! - نه مسافر دارم. - پس صبر کنم برگردید؟ - بله از راه آهن برویم رستوران رضایی...  گرسنه بودی. میدانستم. غذا برنداشتی برای راهت. بعدن گفتی که رفته بودی آن انگشتری که نشان کرده بودی بخری. و دیدی مغازه بسته است. و تا لحظات آخر مشغول پیدا کردن یک انگشتر دیگر بودی. باید میرفتیم رضایی. یادت هست آن شب که فیلم هر شب تنهایی میدیدی آنجایی که لیلاحاتمی و حامد بهداد رفتند رستوران رضایی مسیج دادم این رستوران خیلی قدیمی و معروفه. و گفتی یادت باشد باهم می رویم. و یادم بود. رسیدم راه آهن. میخاستم گل بخرم ولی نشد. بعدتر که بهت گفتم گفتی گل از خودت بالاتر؟! و خندیدیم... آمدم داخل سالن اصلی. زنگ زدم گفتی داری از سکو می آیی سمت سالن. آمدی توی سالن. میگفتم نشونه بده کجایی توی این شلوغی. میگفتی زیر تلویزیون بزرگه به دیوار. نزدیک جایگاه اعلانات. پیدایت نمیکردم. گفتی مرا دیدی. و قطع کردی. همانجا ایستادم. به اطرافم نگاه کردم. پشت سرم را نگاه کردم. دیدمت... همه انگار ساکت بودند. هیچ صدایی نبود. لبخند میزدی. پاهایم به سمتت می آمدند ولی حس نمیکردم! باهم کمتر از یک متر فاصله داشتیم. فکرش را بکن، ١٢١٣ کیلومتر کجا و ١ متر کجا! نگاهت میکردم. پرسیدی خوبی؟ فقط سر تکان دادم. باهم میرفتیم از سالن بیرون. از کفشهایم تعریف کردی. همان ها که چند روز پیشش خریدم. تو مستقیم نگاهم نمیکردی. بعدن گفتی دلت را با نگاهم انداختم کف جورابت!! راننده آژانس را پیدا کردیم. سوار ماشین شدیم. از راه پرسیدم. با ارامش جواب میدادی. شیرینی ها را از کیفم در آوردم و تعارفت کردم. برداشتی و کلی خوشحال شدی. رفتیم رستوران رضایی و برایت گفتم اینجا کجاست و چرا اینجا را انتخاب کردم. و تو گفتی که همیشه انتخابم بهترین است. برایت گوجه پوست گرفتم. حالا در خانه هر وقت گوجه سرخ شده میخوری میخاهی که من برایت پوست بگیرم. بهترین ناهار عمرمان بود. اولین ناهار مشترک. بعدش پیاده روی تا ایستگاه مترو. من کارتی که یادم رفته بود و شبش مسیج دادی برای فردا ماکارتمان را فراموش نکنم. آن روز محشر به یاد ماندنی. آن حرم بی نظیر. کنارت دوشادوشت اذن دخول خواندم. نماز خواندی. عینکت را از کنار مهرت برداشتم که آن دختر بچه ی کوچولو لگدش نکند. بستنی شاد ، قاطی شدن طعمهای بستنی ات با هم که مجبورت کردم تا آخر بخوری!! سینمایی که بلیطش تمام شده بود و گفتی تو سینمای منی اصلنشم! جیگرکی شبمان. لقمه گرفتنت. راز هایت. نگاهت. آخ که چقد آن مسیر طولانی شبانه راه رفتنمان بی نظیر بود. انگشت پایت به خطر کفشت درد داشت ولی پیاده رفتیم تا اخر شب اول. رساندی ام دم در خانه. و خودت رفتیَ سوءیت کوچه ی روبه رو، فلاحی. همان که قبل آمدنت رزرو کرده بودم. تا پیچیدن از کوچه برایت دست تکان میدادم. این همان کوچه ی خانه ی ماست؟ آن شب چقدر نورانی بود... مسیج دادی که حمام رفتی و قرار صبح را هماهنگ کردیم. صبح دل انگیزی که با من و تو شروع می شد. خوابیدی و من هم صبحانه ی فردا را آماده کردم و خوابیدم. آرامش بخش ترین خواب با بوی تو.

+ روایت مربوط است به 20 اسفند 92 که همان موقع ها نوشته بودمش

خطی بخوانم از تو...

 

 

دچار سندرم گوشی شده ام. اصلن خوب نیست.. اصلن. این اسمارت فون ها دارند روح خیلی چیزها را تحت الشعاع قرار می دهند. دیدن عکس فقط در اینستاگرام. خواندن مطلب های فان فقط در وایبر و امثالهم. حتی چک کردن وبلاگها با گوشی؟! خب اخر یعنی چه!! یعنی چه که با پی سی بیایم مدیریت بلاگفا راه و رسم کار با دکمه های کیبورد را فراموش کرده باشم و فکر کنم تاچ میباشند!!! و اصلن نوشتنم نیاید و ببندمش؟! یعنی چه که بخواهم مقاله سرچ کنم برای پایان نامه، آنوقت قیافه  گوگل از نمای مانیتور شبیه یک سایت عجیب و غریب بیاید به نظرم!! یعنی چه که فیس بوک از گوشی را راحت تر باشم تا فیس بوک از کامپیوتر . یعنی چه که وبلاگهای محبوبم را با گوشی دنبال کنم . یعنی چه که الان من با گوشی دارم پست می نویسم؟! یکی بیاید مرا جمع کند بیندازد یکجایی که ادب شوم! دهع...

+ همه اش تقصیر توست. تو که بیایی نزدیک ، این گوشی را از پنجره پرت میکنم  بیرون :-|

      + التماس دعای مخصوص... 

 

نگاهت به افق باشد ... به طلیعه ی صبح روشن


اصلن وختی امتحان دارم به طرز عجیبی به نوشتن  علاقه مند میشوم! خب بگذریم که پس فردا میان ترم مهمی دارم. 

میدانی؟ بعضی چیزها را باید بنویسی اما نمی توانی. مثلن همه ی مو به مو اتفاق افتاده ی آن سه روز اسفندی. که هم به خودم قول دادم. هم به تو. هم آمدم اینجا نوشتم که یادم نرود که بیایم که بنویسم! حتی معامله کردیم. طراحی چهره ام در ازای خاطرات آن سه روز! قول انگشتی دادیم به هم! تو پرتره ام را نشانم دادی ولی من... نتوانستم بنویسم. نه اینکه نخواهم. که هر بار قصد کردم ، گرمای دستانت چنان رفت به جانم که خوابم برد. یک خواب آرام... خوابی که مرا می برد کنارت. دوش به دوشت. مرا می برد به میز صبحانه مان. به نگاهت. به دستانت... مرا می برد به همه ی آن ثانیه های بکر. ثانیه های تازه متولد شده ی حسی که مشابه خود قبلمان هم نبود... یک انار ترک خورده ی قرمز. که دانه هایش را پاشیدیم به صفحه ی سفید دلمان. آمدم اعتراف کنم که نمی توانم. نمیتوانم ثبت کننده ی خوبی برای لحظه هایمان باشم. اگر چنین بود ، من باید ثبت کننده ی یک زندگی میشدم. در سه روز!

دوباره خواهی آمد و رد بوسه ات را پررنگ تر خواهی کرد. تا آن روز منم و بوسه به انگشتری ام. 



دستهایت*


اینجا را بیشتر از قبل دوست دارم. همین صفحه ی سفید ساکت را. صفحه ای که خیلی از روزها و شبها نشستیم و به هم زل زدیم. ننوشتم ولی ننوشته هایم را هم حک کرد. اینجا را دوست دارم. آمدم سه روز  اسفندی ام را ثبت کنم.  مو به مو بنویسم. بنویسم که سال من بیست اسفند تحویل شد. بهارم سه روز بود. آمدم بنوسیم که سه روز می تواند قد سه ماهِ یک فصل ،بهار با خودش بیاورد. آمدم به صفحه ی سفید روبه رویم سلام کنم. دوباره برمیگردم و بهارم را می نویسم. 

* دستهایت....  شکوفه داشت.





اسفند هم می تواند اردی بهشت باشد


اصلن نمیدانم این روزها چطور گذشتند. اصلن یادم نمی آید . نمی دانم خاص بودند یا معمولی. چکار می کردم. ریزتر می شوم. بیشتر فکر می کنم. باز هم یادم نمی آید چرا صدایم در نمی آمد. چرا نمی آمدم اینجا. چرا چیزی نمی نوشتم. اصلن چرا مثل همیشه کامپیوتر را روشن نکردم. چرا دارم با موبایل تایپ می کنم . فقط همینقدر می دانم که دارم برایت رج می زنم. آبی است. قرار است تنت کنی. قرار است خودم تنت کنم. باورت می شود؟! زیاد نمانده . فقط چند رج دیگر. فقط چند روز دیگر...  

بهار دارد می آید. نه آن بهاری که فروردین است. اردی بهشتش زودتر می آید.


و فردا که بیاید به کدام سمت می رویم؟

وسط لال مونی واژه ها، حیفم آمد که ثبت نکنم:

تولد، نقطه ی صفر مرزی ست

 

خورشید در افق طلوع می کند

 

عادت کرده ام به طوفان. طوفان هایی که می آیند روی موج دریای دلم. ساحلم را طی می کنند و باز آرام می گیرند. نه از غرش موج ترسیدم نه از غرق شدن ساحل. دریا هم جزر دارد هم مد. جزر دریای ما هم خواهد رسید. فقط باید تا صبح منتظر بمانیم. تا طلوع خورشید... همین.

 

ماه تو را لو می دهد

 

فکر نکن نمی دانم

فکر نکن نمی فهمم

من حرف های نزده ات را هم می شنوم.

از فاصله ی یک کلمه

تا شروع کلمه ی بعدیِ همان جمله

هزار حرف است که نمی زنی

هزار حرف نگفته...

 

                                                                                 ماه گفت که تو هم به آسمان نگاه کردی...

                                                                                 همان ساعت

 

همین

 

گیر کرده ام. در یک تسلسل راکد . یک دوره ی ممتد مکرر. گاهی شب ها در تاریکی حزن انگیز اتاق بی پنجره ام به تنهایی حس و حالم می اندیشم. به تمام کافی شاپ های نرفته. قدم های نزده. قهوه های نخورده. به همه  گالری های نرفته، کوه های نپیموده. به همه ی همه ی همه ی نگفتنی ها و گفتنی های نشدنی. به همه ی شدنی های دوووور...

مسیر هر روزه ی پر تکرار بی امید...

خسته ام...

همین.